ژانویه 7, 2009 در 3:53 ب.ظ (تاملات فلسفی)
در معادلات جهانی، قدرت است که حرف اصلی را می زند و همواره گفتمان غالب، گفتمان قدرت بوده است. شکل گیری و تثبیت قدرت به مجموعه ای از عوامل وابسته است. بخش وسیعی از این عوامل به مسائل طبیعی و اقلیمی باز می گردد و بخش دیگر که از بخش نخست هم تاثیر می گیرد به عوامل انسانی. عوامل انسانی را می توان به قدرت جسمانی و قدرت فکری تقسیم کرد. اگر چه این دو قدرت در زندگی بشر در کنار هم قرار داشته اند اما قدرت در دوران گذشته عمدتن به قدرت جسمانی مرتبط بوده و به مرور این قدرت کم رنگ تر شده و قدرت فکری نقش اصلی را به دست آورده، به طوری که در عصر حاضر، ابزار که محصول قدرت اندیشه است در بسیاری از موارد نقش قدرت جسمانی را نیز عهده دار شده است.
هر چند قدرت های جسمانی گذشته و قدرت های فکری عصر جدید برتری آشکاری نسبت به دیگران داشته اند اما هیچ گاه نبوده که یک قدرت بتواند به عنوان قدرتی مطلق تمام نیروها را تحت کنترل خود در آورد. برتری قدرت ها همواره برتری نسبی و مقطعی بوده و همیشه رخنه هایی در این قدرت ها وجود داشته که به مرور گسترش پیدا کرده و سد آن ها را نابود کرده است.
من فکر می کنم قدرت در عصر جدید از تمام ظرفیت های اندیشه که پشتوانه اش برای رسیدن به این مرحله بوده به درستی استفاده نکرده است. قدرت برتر از تفکر همه جانبه و انتقادی عصر حاضر و گستردگی مرزهای دانش در تمام زمینه ها سود نبرده و خطاهای فاحشی را مرتکب می شود. در واقع اگر چه عصر حاضر عصر تفکر انتقادی بوده و انتظار این بوده و هست که اصلاح، روندی دائمی داشته باشد اما این دستاورد بشری نادیده گرفته شده و در مواردی قدرت حاصل از تفکر بر ضد خود عمل می کند. به نظر من این عقب ماندن قدرت از تفکر می تواند زمینه ساز نوعی عقب گرد باشد و نه تنها سبب ساز افول قدرت برتر که سبب از بین رفتن اندیشه های پیشرو بشری نیز گردد.
رخنه ای که می تواند تفکر انتقادی را نابود کند قدرت برآمده از آن است که سعی در سرکوب همین پشتوانه ی خویش دارد. قدرت برتر اگر بخواهد دشمن را تنها بیرون از خود تعریف کند و با این فرض از پشتوانه ی وسیع فکری اش به شکلی ناقص در جهت سرکوب دشمن بیرونی استفاده کند، نه به دشمن بیرونی که به نظر من به شدت به خود آسیب وارد خواهد کرد.
9 دیدگاه
ژانویه 1, 2009 در 12:19 ق.ظ (متفرقه)
آهنگ Imagine
پ ن:
هیچ سندی از تمدن وجود ندارد که هم زمان سندی از بربریت نباشد. والتر بنیامین
2 دیدگاه
دسامبر 23, 2008 در 1:00 ق.ظ (داستان)
از آن جا که مشابه این داستان فراوان تکرار شده، لازم نیست بگویم مسافران به دهکده ی غربی از چه چیزهایی مات و مبهوت شدند. به هر حال بعد از مدتی اولین مسافران دهکده ی غربی به ولایت خودشان بازگشتند. خب معلوم است که شروع کردند با آب و تاب از چیزهایی که دیده بودند، صحبت کنند. به تدریج افراد بیشتری به دهکده ی غربی رفتند. کم کم موجی در دهکده ی شرقی راه افتاد که خواهان تغییر و تحول بود و هر چقدر هم که کدخدا و ریش سفیدان ده می خواستند وضعیت موجود را حفظ کنند، جاذبه هایی که در چیزهای تازه بود، مقاومت ها را محکوم به شکست می کرد.
بالاخره کدخدای دهکده ی شرقی مجبور شد، زیر بار خواسته های تحول خواهان برود. اما قوانین دهکده ی غربی برای مردم همان ولایت و به تدریج شکل گرفته بود. مثلن در دهکده ی غربی چشمه فراوان بود و هر کسی آزاد بود از هر چشمه ای برای مصارفش هر چقدر که می خواست، آب بردارد اما در دهکده ی شرقی یک چشمه بیشتر وجود نداشت که آن هم در سال های مختلف آبش کم و زیاد می شد. حالا اگر این جا اهالی می خواستند، برای هر کاری یا هر وقت که خواستند از آب چشمه استفاده کنند، نمی شد. پس باید این جا قانون را طوری می نوشتند که با شرایط خودشان سازگار باشد. راویان و منتقدان معتقدند، جغرافیای دهکده ی شرقی شکل خاصی از زندگی را برایشان رقم زده بود و همه ی رفتارهای فردی و جمعیشان، هنرهای مختلفشان و قهرمان هایشان، محصول همین وضع بودند. آن درون گرایی خاص هم که شاید به همین دلایل به وجود آمده بود و جز خصوصیات اصلیشان شده بود، موجب می شد، نتوانند مثل غربی ها فکر کنند. بنابراین حداکثر کاری که می توانستند بکنند، این بود که مدام در کار بومی سازی چیزهای غربی ها باشند که فکر می کردند، زندگی را برایشان بهتر می کند. خب خیلی وقت ها در اثر این کار عملن هیچ اتفاقی نمی افتاد و فقط اسم ها بود که عوض می شد. مثلن در دهکده ی غربی کدخدا توسط مردم انتخاب می شد یعنی کسانی داوطلب کدخدایی می شدند و اهالی آن جا یکی را برای کدخدایی انتخاب می کردند اما بومی شده ی آن در دهکده ی شرقی این گونه شد که اول کدخدا گروهی را مشخص می کرد، تا آن ها تعیین کنند، چه کسانی می توانند داوطلب کدخدایی شوند. بعد آن گروه هم فقط کدخدا یا پسر ارشدش را لایق کدخدایی تشخیص می دادند و مردم هم همان را انتخاب می کردند.
حالا دوباره کمی برویم، سراغ اهالی دهکده ی غربی. آن ها به خودشان حق داده بودند، منابع دهکده ی شرقی را به بهایی ناچیز ببرند. در واقع اگر بخواهیم به طور کلی رفتار آن ها را با اهالی دهکده ی شرقی توضیح دهیم، خلاصه اش این می شود که آن ها یعنی غربی ها تمام اصولی را که با تفکر به آن دست یافته بودند، فقط در رابطه با خودشان، صادق و قابل اجرا می دانستند و می گفتند حالا که شرقی ها از این چیزها سر در نمی آورند، پس ما مختاریم، هر طور دلمان می خواهد، با آنان رفتار کنیم. دهکده ی غربی با منابعی که از دهکده ی شرقی به دست می آورد، هر روز مرفه تر می شد. آن ها برای این که راحت تر بتوانند منابع شرقی ها را ببرند، شرقی های بی خبر از همه جا را سرگرم خودشان می کردند و دائم به هر وسیله ی ممکن آن ها را به جان هم می انداختند. ولی شاید از این غافل بودند که با این کار منافع بلند مدت خود را فدای منافع کوتاه مدت کرده اند. آن ها نمی دانستند که ممکن است، این تحقیرها روزی دهکده ی غربی را در معرض خطری بزرگ قرار دهد.
غربی ها دائم شرقی ها را تحقیر کردند. شرقی ها هم هی گیج می زدند. نه فکرهای غربی را درست می فهمیدند، نه می توانستند، خودشان درست فکر کنند و این وسط حتا مزیت های نسبی خودشان را هم کم کم فراموش می کردند. هر چند بعضی محله های شرقی به مرور به ابزار و تجهیزات غربی ها مجهز شد ولی مسلمن فکر شرقی ها نتوانست، مثل فکر غربی ها شود. حتا فکری مناسب اوضاع خودشان آن طور که بعضی هاشان می خواستند هم شکل نگرفت و در نتیجه اوضاعی در هم برهم برایشان به وجود آمد.
بعد از سال ها وقتی کدخدای دهکده ی غربی به یکی از بدبخت ترین محله های دهکده ی شرقی رفت، یکی از خبرنگاران آن جا از فرط نفرت، لنگه کفش هایش را به طرف او پرتاب کرد. بعضی ها گفتند اهالی دهکده ی شرقی فکرشان رشد نکرده، بعضی هم می گفتند، اتفاقن این نشانه ی بلوغ فکری شرقی هاست. اما یکی از راویان هم، این وسط برای خودش می گفت: شرقی ها و غربی ها نتوانستند، هم دیگر را نه برای طرف مقابل بلکه برای خودشان بفهمند و به هم و در واقع به خودشان کمک کنند.
2 دیدگاه
دسامبر 20, 2008 در 1:14 ب.ظ (داستان)
سیاره ای بود با دو دهکده. یکی از دهکده ها اسمش شده بود شرق و آن یکی هم اسمش غرب ولی اگر از علت این نامگذاری بخواهید بدانید، درست معلوم نیست چرا؟ یعنی معلوم نیست چرا دهکده ی موسوم به شرق اسمش غرب نشده بود و بالعکس. بگذریم که چندان مهم هم نیست و برویم سراغ بقیه ی چیزها.
اول این را بگویم که کمتر پیش می آمد، این دو دهکده با هم ارتباط داشته باشند. اگر ارتباطی هم بود، در زمان جنگ و جدل هایی بود که گاه و بی گاه اتفاق می افتاد. مردم دهکده ی شرقی، هر چند هر کدام برای خودشان دارای اخلاقی خاص بودند ولی در یک چیز عمومن اشتراک نظر داشتند. حتمن شما هم تا به حال درباره شان خوانده اید و می دانید چه می خواهم بگویم. آن ها اعتقاد پیدا کرده بودند، اگر احساس خوبی داشته باشند، مثل این است که واقعن شرایط خوبی دارند و همین کافی است. البته نه این که نخواهند برای معاش ِ بهتر فکر کنند، نه، گاهی فکرهایی هم می کردند اما از این مرحله خیلی جلوتر نمی رفتند و کمتر پیش می آمد از ذهنیت به عینیت برسند یا گاهی که اصلن اوضاع عوض می شد و آن فکرها مدام انتزاعی تر می شد یعنی اوضاع جوری بود که همه چیز دست به دست هم می داد تا آن ها باز بیشتر در خودشان فرو بروند. اینجا البته این را هم باید گفت، هر چند آن ها همیشه می گفتند به درون بها می دهیم اما خیلی وقت ها هم این حرفشان را فراموش می کردند و برای تصاحب مال و زمین، به جان یکدیگر می افتادند. خب البته علتش تقریبن واضح است: هیچ کس نمی تواند برای همیشه صورت مسئله یعنی خودش را پاک کند و درونی زندگی کند. مگر این که خودش را بکشد.
حالا بهتر است کمی هم از دهکده ی غربی بشنویم. آن ها نیز بنا به دلایلی ناخودآگاه شروع کردند راجع به هر چیزی فکر کردن. هی فکر می کردند و هی سعی می کردند، شرایط بیرونی را برای آسایش درونی شان مهیاتر کنند. خب این شد که هر روز چیزهای تازه تری درست کردند. هر روز مدل و قانونی به نظر خودشان بهتر و هر روز امکانات بیشتر. در این جا بین راویان و منتقدان اختلاف است که آیا این همه امکانات و قوانین هر روز نو شده، باعث شد بالاخره آن ها به آسایش درونی برسند یا خیر؟ برخی گفته اند آری و برخی جواب داده اند نخیر. به هر حال چیزی که مسلم است این است که گاهی هم این فکرها باعث درسرهایی برای خودشان و دیگران می شد و حتا به جنگ و جدل هایی هم می انجامید. اما شاید خوبی اش این بود که باز فکرهای جدیدی از راه می رسید و سعی می شد عیب های قبلی حداقل برای خودشان کم تر شود.
این وضعیت، کج دار و مریز ادامه پیدا کرد تا این که در هر دو دهکده فعل و انفعالاتی اتفاق افتاد که باعث شد آن ها متوجه هم دیگر شوند و مشکلات جدید هم از همین جا شروع شد. اهالی دهکده ی غربی به فکر افتادند تا از منابعی که در اختیار دهکده ی شرقی بود، استفاده کنند. البته به نظر می رسد، خود شرقی ها به دلیل آن که راجع به این چیزها فکر نکرده بودند و این چیزها اصولن برایشان مهم نبود، این چیزها را نشناخته و دنبالش هم نبودند و چه بسا اگر غربی ها نمی آمدند تا ابد هم این چیزها برایشان مهم نمی شد. بله داشتم می گفتم. درست همین جا بود که همان مشکلات جدید آغاز شد. بعضی از اهالی روستای شرقی، در کار غربیان کنجکاو شدند. پس به روستای غربی رفتند. اما این رفتن همان و گیج و مبهوت دنیای جدید دهکده ی غربی شدن نیز همان!
این داستان ادامه دارد…
۱ دیدگاه
دسامبر 15, 2008 در 12:47 ب.ظ (جامعه)
داشتم در مورد نفرت و مکانیزم تولیدش در یک جامعه فکر می کردم. خب البته نفرت هم احتمالن مثل عشق، غم، شادی، لذت و بقیه احساسات است که در بعضی از زمان ها، بنا به شرایط و دلایلی شاید در همه ی افراد بروز کند و اگر کوتاه مدت و آنی باشد، چندان مشکلی هم به وجود نیاورد. ولی این که سراسر وجود یک آدم را نفرت فرا بگیرد، دیگر خطرناک است و خطرناک تر این که نفرت در سطح یک جامعه فراگیر شود و کار به جایی برسد که موضوع اصلی گفت و گوی مردم در سطح یک جامعه نفرت هایشان شود. این که تا دور هم جمع شدند، شروع کنند به بد و بیراه گفتن به همه چیز و همه کس.
من فکر می کنم کسی که تحت فشار و تحقیر مداوم قرار بگیرد، خواه ناخواه در وجودش نفرت تولید می شود. رابطه ی تحقیر و نفرت رابطه ای مستقیم است و از آن جا که جامعه یک مجموعه ی در هم تنیده است، اگر حتا در وجود بخشی از یک جامعه تحقیر و نفرت نهادینه شود، بقیه نیز در امان نخواهند بود.
یاد فیلم سوینی تاد افتادم. در این فیلم، این احساس نفرت به شکلی قوی به تصویر کشیده شده است. شخصیت اصلی این فیلم، آرایشگر عاشقی است که یک قاضی او را به شدت تحقیر می کند. عشقش را از او می گیرد و او را با ناعدالتی تبعید می کند. یعنی دیگر چیزی برای او باقی نمی گذارد. بعد از سال ها که او از تبعید باز می گردد، تنها چیزی که با خود آورده، نفرت است. نفرتی که تمام وجودش را فرا گرفته، نفرتی نه فقط از قاضی که از همه ی مردم شهر. او در آرایشگاهش که در طبقه ی دوم یک شیرینی فروشی است، مشتریانش را با تیغ سلمانی می کشد و جسدشان را یک راست به زیرزمین شیرینی فروشی می فرستد تا همدستش زن شیرینی پز، آنها را چرخ کند و از گوشت آن ها شیرینی های پاد بسازد و به خورد مردم شهر بدهد. در واقع شیرینی های به ظاهر شیرین، چیزی جز نفرتی تلخ نیستند که مردم شهر هر شب آن ها را با ولع می خورند.
نمی خواهم وارد سیاست بشوم. فقط می خواهم بگویم وقتی حتا عده ای از افراد یک جامعه از بسیاری از حقوق اساسی خود محروم شدند، در واقع تحقیر شده اند و میوه ی این تحقیر تنفر است. حالا تصور کنید اگر حکومت در روابطش با بخش های مختلف جامعه و یا حتا تک تک افراد یک جامعه در روابطشان و در قضاوت هایشان در مورد یکدیگر، تنها طرف مقابلشان را تحقیر کنند، چه نفرت عمیقی پراکنده خواهد شد. من احساس می کنم، حالا این تنفر در جامعه ی ما به وجود آمده البته امیدوارم دوزش آن قدر ها هم بالا نرفته باشد. نمی دانم برای از بین بردنش از کجا باید شروع کرد. این موضوعی است که نیاز دارد جامعه شناسان، روان شناسان، سیاست ورزان و شاید خیلی از افراد دیگر، در حوزه های مختلف، در موردش فکر کنند. من فقط می توانم طعم این شیرینی را احساس کنم و بفهمم که در پس این شیرین و چرب بودن ظاهری، تلخی ناجوری نهفته است. همین.
3 دیدگاه
دسامبر 10, 2008 در 11:12 ب.ظ (تاملات فلسفی)
ـ یک چیز بگویم؟
ـ بگو.
ـ سوفسطاییان راست می گویند که هیچ حقیقتی وجود ندارد.
ـ ولی به همان اندازه که احتمال صدق این گزاره می رود، احتمال کذبش هم وجود دارد.
ـ اما تجربه نشان داده که نمی شود به حقیقت دست پیدا کرد.
ـ البته تجربه این را هم نشان داده که تجربه قابل اعتماد نیست!
ـ حداقل این را باید بپذیری که در حال حاضر حقیقتی کامل در اختیار نداریم. من گاهی فکر می کنم چرا باید برای چیزهایی که معلوم هم نیست درست باشند، تلاش کنیم؟ چه دلیلی دارد برای چیزی که چند سال بعد مشخص می شود، اشتباه محض بوده وقت بگذاریم. من کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هر کس پیروز شد، هر کس قدرت داشت، عملن حق با اوست و او حقیقت است.
ـ ولی من این را از زاویه ای دیگر نگاه می کنم. به نظر من بشر به طور طبیعی دنبال زندگی بهتر است. او به مرور کیفیت هایی که برای زندگی بهتر به دنبالش بوده را ارتقا داده. واقعیت این است که او چاره ای جز آزمون و خطای دائمی ندارد و باید گفت هر چند بشر قدرت اثبات ندارد ولی در عوض قدرت نفی دارد. در واقع کار ما در طول تاریخ همین بوده: دائمن فکر کرده ایم، نظریه ای یا قانونی را بنا کرده ایم که زندگی بهتری برایمان بسازد و آن فکر، معیاری برایمان بوده تا زمانی که همه یا بخشی از آن نظر یا قانون ناکارآمدیش معلوم شود، یعنی نفی شود. بعد باز هم فکر کرده ایم و جایگزینی که معایب قبلی را نداشته باشد، پیدا کرده ایم و این روند ادامه پیدا کرده است. البته این روند بنا به دلایل گوناگون در مکان ها و زمان های مختلف، یکسان و به یک شکل ادامه پیدا نکرده ولی در مجموع این روند در همه جا اتفاق افتاده. من تنها می توانم به یک چیز باور یا ایمان داشته باشم و آن هم همین روند دائمی تفکر است. همین روندی که مدام در پی بازسازی و اصلاح است. به نظر من که اگر این ایمان را از دست بدهیم، چیزی برایمان نمی ماند.
ـ پس باید گفت ما خودمان همیشه خوبی ها و بدی ها، درستی ها و نادرستی ها، قهرمان ها و ضد قهرمان هایمان را ساخته ایم.
ـ فکر می کنم همین طور باشد. البته شاید تا امروز به بخش هایی از حقیقت دست پیدا کرده باشیم. چیزی که ظاهرن بتوان آن را درست دانست. به عبارتی اگر حقیقت مطلق را یک دایره ی بسیار بزرگ در نظر بگیریم شاید دانسته های ما دایره ای کوچک درون این دایره ی بزرگ باشد که مدام در حال رشد است و دائمن می خواهد محیطش را به محیط آن دایره ی بزرگ نزدیک کند. شاید هیچ وقت این انطباق صورت نگیرد ولی می توانم بگویم حرکت در این مسیر تنها راه ماست.
۱ دیدگاه
دسامبر 6, 2008 در 12:58 ق.ظ (شعر)
بنا به دلایلی وبلاگ بلاگفایم را حذف کردم. داشت دو ساله می شد. ده دی دو سال پیش شروع کردم به نوشتن با همان بضاعت اندکم که البته هنوز هم فرقی نکرده اگر کم تر نشده باشد. نمی دانم چرا کم کم به شعر روی آوردم. وبلاگم شاعرانه شد. شاید حدود صد شعر ساختم. فکر می کنم به مرور در شعر پیشرفت هم داشتم ولی با هر شعر تازه ترم احساس می کردم کارم چقدر عبث و حتا به نوعی ستم است. در این فرهنگ شاعرانه که از نمی دانم کی بار همه چیز را بر دوش شعر گذاشته اند و این شده که می بینید همه جایمان در استعاره و کنایه و مجاز پیچیده شده، بر طبل شعر کوبیدن به نظر من که ستمکاری است.
جایی خواندم که در ایران سالی حدودن چهارصد شاعر اولین دفتر شعرشان را منتشر می کنند. نمی خواهم بگویم باید جلوشان گرفته شود که کاری است ناممکن و نادرست اما به هر حال باید دید در مقابل، چند نفر در سایر زمینه ها اولین اثرشان منتشر می شود و آیا نسبتشان معقول است یا خیر؟ و راه چاره چیست؟ و مسئله ی مهم تر این که چرا در همه ی مقوله ها باید زبانمان این قدر شاعرانه باشد؟ حرف من در واقع این است: شعر بگوییم، شعر بخوانیم اما سر جایش نه هر جایی نه همیشه نه وسط فلسفه. نه در تاریخ نه در سیاست و نه در هر جایی که باید تعاریف و محدوده ها مشخص و واضح و به اصطلاح علمی باشد.
امیدوارم در این وبلاگ جدیدم کمتر به شعر بپردازم. برای خودم هم بهتر است. واقعیت هم این است که شاعران ما حتا در این فرهنگ که ظاهرن باید شاعر منزلتی داشته باشد برای شام شبشان هم باز باید شعر بپزند!
تصمیم گرفتم اگر قرار بر شعر گفتن است در حاشیه ی کارهایم باشد نه متنش. از شعرهای وبلاگ قبلیم چند تایی را همین جوری انتخاب کردم و در یک فایل پی دی اف قرار دادم که برای خودم به عنوان خاطره ای از دو سال زندگی نسبتن شاعرانه داشته باشم. این جا می گذارمشان تنها به عنوان گزیده ای از سابقه ای دو ساله. به هر حال هر چه نباشد من با بعضی از این شعرها مدتی زندگی کرده ام و شب هایی هم بوده که با آن ها اشکی ریخته ام. منصفانه نیست دورشان بریزم. اما حالا دیگر باید لااقل در زندگی خودم شعر سر جای خودش برود.
هر چند نقض غرض است ولی با این حال اگر خواستید دانلودش کنید و بعد از همه ی کارهایتان اگر قابل خواندن بود، خیلی کم بخوانیدش.
۱ دیدگاه