از آن جا که مشابه این داستان فراوان تکرار شده، لازم نیست بگویم مسافران به دهکده ی غربی از چه چیزهایی مات و مبهوت شدند. به هر حال بعد از مدتی اولین مسافران دهکده ی غربی به ولایت خودشان بازگشتند. خب معلوم است که شروع کردند با آب و تاب از چیزهایی که دیده بودند، صحبت کنند. به تدریج افراد بیشتری به دهکده ی غربی رفتند. کم کم موجی در دهکده ی شرقی راه افتاد که خواهان تغییر و تحول بود و هر چقدر هم که کدخدا و ریش سفیدان ده می خواستند وضعیت موجود را حفظ کنند، جاذبه هایی که در چیزهای تازه بود، مقاومت ها را محکوم به شکست می کرد.
بالاخره کدخدای دهکده ی شرقی مجبور شد، زیر بار خواسته های تحول خواهان برود. اما قوانین دهکده ی غربی برای مردم همان ولایت و به تدریج شکل گرفته بود. مثلن در دهکده ی غربی چشمه فراوان بود و هر کسی آزاد بود از هر چشمه ای برای مصارفش هر چقدر که می خواست، آب بردارد اما در دهکده ی شرقی یک چشمه بیشتر وجود نداشت که آن هم در سال های مختلف آبش کم و زیاد می شد. حالا اگر این جا اهالی می خواستند، برای هر کاری یا هر وقت که خواستند از آب چشمه استفاده کنند، نمی شد. پس باید این جا قانون را طوری می نوشتند که با شرایط خودشان سازگار باشد. راویان و منتقدان معتقدند، جغرافیای دهکده ی شرقی شکل خاصی از زندگی را برایشان رقم زده بود و همه ی رفتارهای فردی و جمعیشان، هنرهای مختلفشان و قهرمان هایشان، محصول همین وضع بودند. آن درون گرایی خاص هم که شاید به همین دلایل به وجود آمده بود و جز خصوصیات اصلیشان شده بود، موجب می شد، نتوانند مثل غربی ها فکر کنند. بنابراین حداکثر کاری که می توانستند بکنند، این بود که مدام در کار بومی سازی چیزهای غربی ها باشند که فکر می کردند، زندگی را برایشان بهتر می کند. خب خیلی وقت ها در اثر این کار عملن هیچ اتفاقی نمی افتاد و فقط اسم ها بود که عوض می شد. مثلن در دهکده ی غربی کدخدا توسط مردم انتخاب می شد یعنی کسانی داوطلب کدخدایی می شدند و اهالی آن جا یکی را برای کدخدایی انتخاب می کردند اما بومی شده ی آن در دهکده ی شرقی این گونه شد که اول کدخدا گروهی را مشخص می کرد، تا آن ها تعیین کنند، چه کسانی می توانند داوطلب کدخدایی شوند. بعد آن گروه هم فقط کدخدا یا پسر ارشدش را لایق کدخدایی تشخیص می دادند و مردم هم همان را انتخاب می کردند.
حالا دوباره کمی برویم، سراغ اهالی دهکده ی غربی. آن ها به خودشان حق داده بودند، منابع دهکده ی شرقی را به بهایی ناچیز ببرند. در واقع اگر بخواهیم به طور کلی رفتار آن ها را با اهالی دهکده ی شرقی توضیح دهیم، خلاصه اش این می شود که آن ها یعنی غربی ها تمام اصولی را که با تفکر به آن دست یافته بودند، فقط در رابطه با خودشان، صادق و قابل اجرا می دانستند و می گفتند حالا که شرقی ها از این چیزها سر در نمی آورند، پس ما مختاریم، هر طور دلمان می خواهد، با آنان رفتار کنیم. دهکده ی غربی با منابعی که از دهکده ی شرقی به دست می آورد، هر روز مرفه تر می شد. آن ها برای این که راحت تر بتوانند منابع شرقی ها را ببرند، شرقی های بی خبر از همه جا را سرگرم خودشان می کردند و دائم به هر وسیله ی ممکن آن ها را به جان هم می انداختند. ولی شاید از این غافل بودند که با این کار منافع بلند مدت خود را فدای منافع کوتاه مدت کرده اند. آن ها نمی دانستند که ممکن است، این تحقیرها روزی دهکده ی غربی را در معرض خطری بزرگ قرار دهد.
غربی ها دائم شرقی ها را تحقیر کردند. شرقی ها هم هی گیج می زدند. نه فکرهای غربی را درست می فهمیدند، نه می توانستند، خودشان درست فکر کنند و این وسط حتا مزیت های نسبی خودشان را هم کم کم فراموش می کردند. هر چند بعضی محله های شرقی به مرور به ابزار و تجهیزات غربی ها مجهز شد ولی مسلمن فکر شرقی ها نتوانست، مثل فکر غربی ها شود. حتا فکری مناسب اوضاع خودشان آن طور که بعضی هاشان می خواستند هم شکل نگرفت و در نتیجه اوضاعی در هم برهم برایشان به وجود آمد.
بعد از سال ها وقتی کدخدای دهکده ی غربی به یکی از بدبخت ترین محله های دهکده ی شرقی رفت، یکی از خبرنگاران آن جا از فرط نفرت، لنگه کفش هایش را به طرف او پرتاب کرد. بعضی ها گفتند اهالی دهکده ی شرقی فکرشان رشد نکرده، بعضی هم می گفتند، اتفاقن این نشانه ی بلوغ فکری شرقی هاست. اما یکی از راویان هم، این وسط برای خودش می گفت: شرقی ها و غربی ها نتوانستند، هم دیگر را نه برای طرف مقابل بلکه برای خودشان بفهمند و به هم و در واقع به خودشان کمک کنند.