داشتم در مورد نفرت و مکانیزم تولیدش در یک جامعه فکر می کردم. خب البته نفرت هم احتمالن مثل عشق، غم، شادی، لذت و بقیه احساسات است که در بعضی از زمان ها، بنا به شرایط و دلایلی شاید در همه ی افراد بروز کند و اگر کوتاه مدت و آنی باشد، چندان مشکلی هم به وجود نیاورد. ولی این که سراسر وجود یک آدم را نفرت فرا بگیرد، دیگر خطرناک است و خطرناک تر این که نفرت در سطح یک جامعه فراگیر شود و کار به جایی برسد که موضوع اصلی گفت و گوی مردم در سطح یک جامعه نفرت هایشان شود. این که تا دور هم جمع شدند، شروع کنند به بد و بیراه گفتن به همه چیز و همه کس.
من فکر می کنم کسی که تحت فشار و تحقیر مداوم قرار بگیرد، خواه ناخواه در وجودش نفرت تولید می شود. رابطه ی تحقیر و نفرت رابطه ای مستقیم است و از آن جا که جامعه یک مجموعه ی در هم تنیده است، اگر حتا در وجود بخشی از یک جامعه تحقیر و نفرت نهادینه شود، بقیه نیز در امان نخواهند بود.
یاد فیلم سوینی تاد افتادم. در این فیلم، این احساس نفرت به شکلی قوی به تصویر کشیده شده است. شخصیت اصلی این فیلم، آرایشگر عاشقی است که یک قاضی او را به شدت تحقیر می کند. عشقش را از او می گیرد و او را با ناعدالتی تبعید می کند. یعنی دیگر چیزی برای او باقی نمی گذارد. بعد از سال ها که او از تبعید باز می گردد، تنها چیزی که با خود آورده، نفرت است. نفرتی که تمام وجودش را فرا گرفته، نفرتی نه فقط از قاضی که از همه ی مردم شهر. او در آرایشگاهش که در طبقه ی دوم یک شیرینی فروشی است، مشتریانش را با تیغ سلمانی می کشد و جسدشان را یک راست به زیرزمین شیرینی فروشی می فرستد تا همدستش زن شیرینی پز، آنها را چرخ کند و از گوشت آن ها شیرینی های پاد بسازد و به خورد مردم شهر بدهد. در واقع شیرینی های به ظاهر شیرین، چیزی جز نفرتی تلخ نیستند که مردم شهر هر شب آن ها را با ولع می خورند.
نمی خواهم وارد سیاست بشوم. فقط می خواهم بگویم وقتی حتا عده ای از افراد یک جامعه از بسیاری از حقوق اساسی خود محروم شدند، در واقع تحقیر شده اند و میوه ی این تحقیر تنفر است. حالا تصور کنید اگر حکومت در روابطش با بخش های مختلف جامعه و یا حتا تک تک افراد یک جامعه در روابطشان و در قضاوت هایشان در مورد یکدیگر، تنها طرف مقابلشان را تحقیر کنند، چه نفرت عمیقی پراکنده خواهد شد. من احساس می کنم، حالا این تنفر در جامعه ی ما به وجود آمده البته امیدوارم دوزش آن قدر ها هم بالا نرفته باشد. نمی دانم برای از بین بردنش از کجا باید شروع کرد. این موضوعی است که نیاز دارد جامعه شناسان، روان شناسان، سیاست ورزان و شاید خیلی از افراد دیگر، در حوزه های مختلف، در موردش فکر کنند. من فقط می توانم طعم این شیرینی را احساس کنم و بفهمم که در پس این شیرین و چرب بودن ظاهری، تلخی ناجوری نهفته است. همین.
مانی ب گفت،
دسامبر 15, 2008 در 9:16 ب.ظ.
حالا یک توضیح بدهکار هستید که چرا در جوامعی که از رفاه برخوردار هستند و آدم ها این احساس را ندارند که تحقیر شده اند یا تحقیر می شوند٬ تنفر وجود دارد.
حمید گفت،
دسامبر 15, 2008 در 10:32 ب.ظ.
فکر می کنم میزان احساس حقارت و نفرت در جوامع مرفه قابل مقایسه با جوامع محروم از حقوق اساسیشان نیست. از طرفی جایی هم پیدا نمی شود که افراد آن جا تمام و کمال همه ی حقوق اساسیشان را استیفا کرده باشند. پس در هر جایی حتا جوامع مرفه بالاخره میزانی از این احساس حقارت و به تبع آن تنفر وجود دارد. البته این را هم بگویم من ابزار سنجشی در این مورد ندارم نه در مورد ایران نه جاهای دیگر و اگر از ایران می نویسم بر اساس تجربه ی شخصی است. همین. نه بر اساس یک کار علمی. گذشته از آن چیزهای زیادی هست که من در موردشان نمی دانم. حتمن یک پای این قضیه به بحث های عمیق فلسفی و روان شناسی باز می شود. مثلن به نیازهای انسانی که حد و مرزی ندارد و سلسله مراتبی که دارد و این حرف ها.
ماني جاويد گفت،
دسامبر 18, 2008 در 1:02 ق.ظ.
با سلام
وبلاگ جدید مبارک باشد. مطالب را خواندم و می خوانم. موفق باشی