سیاره ای بود با دو دهکده. یکی از دهکده ها اسمش شده بود شرق و آن یکی هم اسمش غرب ولی اگر از علت این نامگذاری بخواهید بدانید، درست معلوم نیست چرا؟ یعنی معلوم نیست چرا دهکده ی موسوم به شرق اسمش غرب نشده بود و بالعکس. بگذریم که چندان مهم هم نیست و برویم سراغ بقیه ی چیزها.
اول این را بگویم که کمتر پیش می آمد، این دو دهکده با هم ارتباط داشته باشند. اگر ارتباطی هم بود، در زمان جنگ و جدل هایی بود که گاه و بی گاه اتفاق می افتاد. مردم دهکده ی شرقی، هر چند هر کدام برای خودشان دارای اخلاقی خاص بودند ولی در یک چیز عمومن اشتراک نظر داشتند. حتمن شما هم تا به حال درباره شان خوانده اید و می دانید چه می خواهم بگویم. آن ها اعتقاد پیدا کرده بودند، اگر احساس خوبی داشته باشند، مثل این است که واقعن شرایط خوبی دارند و همین کافی است. البته نه این که نخواهند برای معاش ِ بهتر فکر کنند، نه، گاهی فکرهایی هم می کردند اما از این مرحله خیلی جلوتر نمی رفتند و کمتر پیش می آمد از ذهنیت به عینیت برسند یا گاهی که اصلن اوضاع عوض می شد و آن فکرها مدام انتزاعی تر می شد یعنی اوضاع جوری بود که همه چیز دست به دست هم می داد تا آن ها باز بیشتر در خودشان فرو بروند. اینجا البته این را هم باید گفت، هر چند آن ها همیشه می گفتند به درون بها می دهیم اما خیلی وقت ها هم این حرفشان را فراموش می کردند و برای تصاحب مال و زمین، به جان یکدیگر می افتادند. خب البته علتش تقریبن واضح است: هیچ کس نمی تواند برای همیشه صورت مسئله یعنی خودش را پاک کند و درونی زندگی کند. مگر این که خودش را بکشد.
حالا بهتر است کمی هم از دهکده ی غربی بشنویم. آن ها نیز بنا به دلایلی ناخودآگاه شروع کردند راجع به هر چیزی فکر کردن. هی فکر می کردند و هی سعی می کردند، شرایط بیرونی را برای آسایش درونی شان مهیاتر کنند. خب این شد که هر روز چیزهای تازه تری درست کردند. هر روز مدل و قانونی به نظر خودشان بهتر و هر روز امکانات بیشتر. در این جا بین راویان و منتقدان اختلاف است که آیا این همه امکانات و قوانین هر روز نو شده، باعث شد بالاخره آن ها به آسایش درونی برسند یا خیر؟ برخی گفته اند آری و برخی جواب داده اند نخیر. به هر حال چیزی که مسلم است این است که گاهی هم این فکرها باعث درسرهایی برای خودشان و دیگران می شد و حتا به جنگ و جدل هایی هم می انجامید. اما شاید خوبی اش این بود که باز فکرهای جدیدی از راه می رسید و سعی می شد عیب های قبلی حداقل برای خودشان کم تر شود.
این وضعیت، کج دار و مریز ادامه پیدا کرد تا این که در هر دو دهکده فعل و انفعالاتی اتفاق افتاد که باعث شد آن ها متوجه هم دیگر شوند و مشکلات جدید هم از همین جا شروع شد. اهالی دهکده ی غربی به فکر افتادند تا از منابعی که در اختیار دهکده ی شرقی بود، استفاده کنند. البته به نظر می رسد، خود شرقی ها به دلیل آن که راجع به این چیزها فکر نکرده بودند و این چیزها اصولن برایشان مهم نبود، این چیزها را نشناخته و دنبالش هم نبودند و چه بسا اگر غربی ها نمی آمدند تا ابد هم این چیزها برایشان مهم نمی شد. بله داشتم می گفتم. درست همین جا بود که همان مشکلات جدید آغاز شد. بعضی از اهالی روستای شرقی، در کار غربیان کنجکاو شدند. پس به روستای غربی رفتند. اما این رفتن همان و گیج و مبهوت دنیای جدید دهکده ی غربی شدن نیز همان!
این داستان ادامه دارد…
ماني جاويد گفت،
دسامبر 21, 2008 در 10:33 ب.ظ.
می تواند طرح اولیه خوبی باشد. منتظر بقیه اش هستم.