در معادلات جهانی، قدرت است که حرف اصلی را می زند و همواره گفتمان غالب، گفتمان قدرت بوده است. شکل گیری و تثبیت قدرت به مجموعه ای از عوامل وابسته است. بخش وسیعی از این عوامل به مسائل طبیعی و اقلیمی باز می گردد و بخش دیگر که از بخش نخست هم تاثیر می گیرد به عوامل انسانی. عوامل انسانی را می توان به قدرت جسمانی و قدرت فکری تقسیم کرد. اگر چه این دو قدرت در زندگی بشر در کنار هم قرار داشته اند اما قدرت در دوران گذشته عمدتن به قدرت جسمانی مرتبط بوده و به مرور این قدرت کم رنگ تر شده و قدرت فکری نقش اصلی را به دست آورده، به طوری که در عصر حاضر، ابزار که محصول قدرت اندیشه است در بسیاری از موارد نقش قدرت جسمانی را نیز عهده دار شده است.
هر چند قدرت های جسمانی گذشته و قدرت های فکری عصر جدید برتری آشکاری نسبت به دیگران داشته اند اما هیچ گاه نبوده که یک قدرت بتواند به عنوان قدرتی مطلق تمام نیروها را تحت کنترل خود در آورد. برتری قدرت ها همواره برتری نسبی و مقطعی بوده و همیشه رخنه هایی در این قدرت ها وجود داشته که به مرور گسترش پیدا کرده و سد آن ها را نابود کرده است.
من فکر می کنم قدرت در عصر جدید از تمام ظرفیت های اندیشه که پشتوانه اش برای رسیدن به این مرحله بوده به درستی استفاده نکرده است. قدرت برتر از تفکر همه جانبه و انتقادی عصر حاضر و گستردگی مرزهای دانش در تمام زمینه ها سود نبرده و خطاهای فاحشی را مرتکب می شود. در واقع اگر چه عصر حاضر عصر تفکر انتقادی بوده و انتظار این بوده و هست که اصلاح، روندی دائمی داشته باشد اما این دستاورد بشری نادیده گرفته شده و در مواردی قدرت حاصل از تفکر بر ضد خود عمل می کند. به نظر من این عقب ماندن قدرت از تفکر می تواند زمینه ساز نوعی عقب گرد باشد و نه تنها سبب ساز افول قدرت برتر که سبب از بین رفتن اندیشه های پیشرو بشری نیز گردد.
رخنه ای که می تواند تفکر انتقادی را نابود کند قدرت برآمده از آن است که سعی در سرکوب همین پشتوانه ی خویش دارد. قدرت برتر اگر بخواهد دشمن را تنها بیرون از خود تعریف کند و با این فرض از پشتوانه ی وسیع فکری اش به شکلی ناقص در جهت سرکوب دشمن بیرونی استفاده کند، نه به دشمن بیرونی که به نظر من به شدت به خود آسیب وارد خواهد کرد.