بنا به دلایلی وبلاگ بلاگفایم را حذف کردم. داشت دو ساله می شد. ده دی دو سال پیش شروع کردم به نوشتن با همان بضاعت اندکم که البته هنوز هم فرقی نکرده اگر کم تر نشده باشد. نمی دانم چرا کم کم به شعر روی آوردم. وبلاگم شاعرانه شد. شاید حدود صد شعر ساختم. فکر می کنم به مرور در شعر پیشرفت هم داشتم ولی با هر شعر تازه ترم احساس می کردم کارم چقدر عبث و حتا به نوعی ستم است. در این فرهنگ شاعرانه که از نمی دانم کی بار همه چیز را بر دوش شعر گذاشته اند و این شده که می بینید همه جایمان در استعاره و کنایه و مجاز پیچیده شده، بر طبل شعر کوبیدن به نظر من که ستمکاری است.
جایی خواندم که در ایران سالی حدودن چهارصد شاعر اولین دفتر شعرشان را منتشر می کنند. نمی خواهم بگویم باید جلوشان گرفته شود که کاری است ناممکن و نادرست اما به هر حال باید دید در مقابل، چند نفر در سایر زمینه ها اولین اثرشان منتشر می شود و آیا نسبتشان معقول است یا خیر؟ و راه چاره چیست؟ و مسئله ی مهم تر این که چرا در همه ی مقوله ها باید زبانمان این قدر شاعرانه باشد؟ حرف من در واقع این است: شعر بگوییم، شعر بخوانیم اما سر جایش نه هر جایی نه همیشه نه وسط فلسفه. نه در تاریخ نه در سیاست و نه در هر جایی که باید تعاریف و محدوده ها مشخص و واضح و به اصطلاح علمی باشد.
امیدوارم در این وبلاگ جدیدم کمتر به شعر بپردازم. برای خودم هم بهتر است. واقعیت هم این است که شاعران ما حتا در این فرهنگ که ظاهرن باید شاعر منزلتی داشته باشد برای شام شبشان هم باز باید شعر بپزند!
تصمیم گرفتم اگر قرار بر شعر گفتن است در حاشیه ی کارهایم باشد نه متنش. از شعرهای وبلاگ قبلیم چند تایی را همین جوری انتخاب کردم و در یک فایل پی دی اف قرار دادم که برای خودم به عنوان خاطره ای از دو سال زندگی نسبتن شاعرانه داشته باشم. این جا می گذارمشان تنها به عنوان گزیده ای از سابقه ای دو ساله. به هر حال هر چه نباشد من با بعضی از این شعرها مدتی زندگی کرده ام و شب هایی هم بوده که با آن ها اشکی ریخته ام. منصفانه نیست دورشان بریزم. اما حالا دیگر باید لااقل در زندگی خودم شعر سر جای خودش برود.
هر چند نقض غرض است ولی با این حال اگر خواستید دانلودش کنید و بعد از همه ی کارهایتان اگر قابل خواندن بود، خیلی کم بخوانیدش.